تبلیغات
خُـزعــــــبلات - رویا3...!



























خُـزعــــــبلات

به ساعت نگاه کردم.. عدد چهارو نشون میداد
با گوشیش تماس گرفتم و برای هزارمین بار شنیدم:"مشترک مورد نظر در دسترس..."
با حرص گوشیو رو میز پرت کردم و خودم رو تخت ولو شدم
خیره شده بودم به ساعت و ثانیه ها رو میشمردم که پلکام سنگین شد و رو هم افتاد..
با حرکت نوازشگرانه دستی رو صورتم چشامو باز کردم
همین که نگام به صورتش افتاد سرجام نشستم و بانگرانی تمام بدنشو از نظر گذروندم
 دوباره تو چشاش خیره شدم و گفتم:"کجا بودی؟ چرا انقد دیر کردی؟"
لبخندی زد و گفت:"علیک سلام. ممنون من خوبم.. شما خوبی؟"
جواب دادم:"سلام.. کجا بودی تا حالا؟"
آروم خندید گفت:"اگه یه چای بهم بدی ، بهت میگم"
زیر لب باشه ای گفتم و اتاق بیرون رفتم
از سماور همیشه آمادمون براش یه استکان چای ریختم، با قندون تو سینی گذاشتم و رو زمین نشستم
بعد از چند دقیقه لباس عوض کرده از اتاق بیرون اومد و روبروم نشست
به چشاش نگاه کردم که منظورمو فهمید و گفت:"اتفاق خاصی نیافتاده ، فقط امروز یکم بیشتر موندم سرکار"
سرمو به معنی فهمیدن تکون دادم و با خودم فکر کردم:
آقایی که همیشه از کار فرار میکرد چطور ممکنه امروز بیشتر تو مزرعه مونده باشه..؟!
فکرم کشیده شد سمت مدرک تحصیلیش.. باید با مدرک لیسانس حقوق تو مزرعه کار میکرد
و من چقدر خوشبخت بودم که بیشتر از دیپلم درس نخوندم که حالا قرار باشه بیکار تو خونه بشینم
اگرچه امسال به اصرار آقایی کنکور دادم ولی خودم میدونم که قبول نمیشم..
با برخورد استکان خالی با سینی از فکر بیرون اومدم..
سینی رو برداشتم و به قسمتی از کلبه که اسم آشپزخونه رو یدک میکشید رفتم
همین که سینی رو گذاشتم ، دو تا دست از پشت دورم حلقه شد
به سمتش برگشتمو با خنده گفتم:"بذار اینا رو بشورم بعد میام"
اما آقایی همینطور تو چشام خیره بود ، انگار اصلا صدای منو نشنیده بود..
دستمو جلو صورتش تکون دادم و گفتم:"به چی داری فکر میکنی..؟!"
با لبخند گفت:"به اینکه قراره تا جندوقت دیگه با مدرک لیسانس بیای کنار من تو مزرعه کار کنی."
به چهره متعجب من خندید و ادامه داد:"امروز نتایج کنکور اومد"
با هیجان گفتم:"خب؟؟؟!!"  با مهربونی گفت:"خانومم روانشناسی قبول شده"
با جیغ تو بغلش پریدم که تو هوا چرخوندم..
یدفه با اخم ازش جدا شدم و طلبکارانه گفتم:"جایزم کو...؟؟!"
با لبخند گفت:"اگه جایزه میخوای باید چشاتو ببدی.." از ذوق جایزه سریع چشامو بستم..
دستمو گرفت و همراه خودش به سمتی برد.. حدس اینکه داریم به سمت اتاق میریم کار سختی نبود..
بعد از چند لحظه متوقف شد و منو هم کنار خودش نگه داشت و آروم گفت:"چشاتو باز کن"
سریع چشامو باز کردم که نگاهم رو تخت مات موند؛ باذوق به سمتش برگشتمو با بغض از گردنش آویزون شدم..
بزور منو از خودش جدا کرد و گفت:"بجای گریه برو بردارش ببین ازش خوشت میاد.."
با خوشحالی رو تخت نشستمو گیتارمو رو پام تنظیم کردم.. که لحظه ای از ذهنم گذشت:
چقد خوب شد که روز اول ذهنامونو دیلیت کردیم وگرنه الان هزارتا خاطره بد به مغزم هجوم میاوردن..
با دقت کوکش کردم و به آقایی که رو صندلی نشسته بود خیره شدم
همینطور که انگشتامو رو سیماش حرکت میدادم خوندم:
"من از تکرار اسم تو خودم رو تازه فهمیدم       کنارم بودی دنیا رو به دنبال تو چرخیدم
تو از دنیای غمگینم یه دنیا دردو کم کردی        تو میدونی که با عشقت غمو تسلیم من کردی...!"

"الف.ت"

سه شنبه یازدهم آبان 1395 _ 21:18 _توسط Armaghan نظرات |


Design By : Pichak