تبلیغات
خُـزعــــــبل - به ساعت گوشیم 23:48



























خُـزعــــــبل

چه دانستم که این سودا
مرا زین  سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد
دو چشمم را کند جیحون
_____________________________

من نمیدونم چمه ، اصلا این روزا حس و حال تفکر و تحلیل  سپس به نوشته در اوردنش نیست !
هوا مشهد هم که روز به روز رو به تغیره یا سرد میشه یدفه جوری که اصن نمیشه بخاری رو ول کرد باز ازونور یه روز اینقد گرم میشه که یقه اسکی دیگ حال نمیده و پیرهن قهوه ای باس پوشید اون هم یخه باز !
اره والا ، هواهم مارو اسچول کرده هرروز یه سازی میزنه واسمون ماهم که باید به سازشون به رقص دربیایم وگرنه زندگی نمیشه که . زندگی ازون استادای سازیه که باید با سازش رقصید تا بعد ها بشیم یه استاد هم رده اونشون ،جای خودشم که کلا رقص بسی عالیستو از عهد های بووووووق توصیه شده ..
هوارو بیخی ، جالب بود امروز نشستم تو تاکسی بنده خدا میگه عاقا پاییزم پاییزای قدیم ، یه جوری برگاش میریخت که اصن باید عاشق میشدی ولی دوره حالا برگای درختا هم یجور شدن که با سابق فرق دارن ! طفلی بنده خدا راس میگه ؛ احتمالا زبونش نچرخیده بگه عاقا عشق و عاشقیا هم قدیمیش خوب بوده حالا اومده از راه فلسفی ترش و جدی تر بیان کرده . این روزا پاییز خوب سر زبون هاس...
و در آخر هم امید است آرامش خود را که با چنگ و دندان تلاش براش حفظش داریم از دستمان ندهد و البته ما اونو از دست ندیم !  

یکشنبه نهم آبان 1395 _ 00:40 _توسط he نظرات |


Design By : Pichak