تبلیغات
خُـزعــــــبل - رویا2...!



























خُـزعــــــبل

روبروی آینه قدی واستادم و خودمو برانداز کردم..
نمیتونستم بگم عالی شدم ، چون تمام آرایشم توی یه رژ صورتی کمرنگ خلاصه شده بود
و تنها لباس تنم یکی از پیراهنای آقایی بود..
اما زیاد هم اهمیت نداشت.. مهم آقایی بود که عاشق سادگی بود
موهای فرمو که حالا تا کمرم میرسید هم ساده دورم ریخته بودم..
صدای چرخش کلید تو قفل باعث شد به خودم بیام و نگاه از آینه بگیرم
رفتم پشت کمد واستادم و یواشکی نگاهش کردم..
میتونستم اعتراف کنم که بهترین مرد رو زمینه
نگاهشو جستوجوگرانه به اطراف میچرخوند اما حرفی نمیزد پسرک دلخور من!
وارد اتاق که شد از پشت کمد بیرون اومدم و آروم به اتاق رفتم..
پشت به من ایستاده بود و داشت دکمه های پیراهنشو باز میکرد
نگاهم رو شلوار خاکیش باقی موند و بیشتر شرمنده شدم..
از پشت دستمو دور کمرش حلقه کردم و صورتمو تو پشت پهنش پنهون!
آروم دستامو از دور خودش باز کرد و به طرفم چرخید
با خجالت به صورت مهربونش نگاه کردم که دیدم داره لبخند میزنه
هیچ وقت ناراحت نمیشد ، هیچ وقت قهر نمیکرد
تا لبام خواست به معذرتخواهی از هم باز شه ، انگشت اشارشو رو لبام گذاشت و گفت:
"هیییس! دیگه دربارش حرف نزنیم"
همیشه مهربون بود..
لبخند زدم و گفتم:"پس تا تو لباستو عوض میکنی ، من میرم برات چای بریزم"
تا خواستم ازش جدا شم دستشو دور کمرم حلقه کرد..
براحتی میتونستم دلتنگیو از تو چشای معصومش بخونم
اما با شیطنت دستمو رو لبای خوش فرمش گذاشتم و گفتم:"ینی انقد دلتنگی که منو به چای ترجیح میدی؟!"
آروم خندید و فشار دستشو رو کمرم بیشتر کرد..
و اینبار آقایی بود که با شیطنت گفت:"کسی گفته لباس مردونه بهت میاد؟!"
انگشتامو رو سینه ستبرش که از پشت دو تا دکمه باز شده پیراهنش نمایان شده بود کشیدم
و گفتم:"اوهوم ، آقامون گفته"
نمیدونم حرارت بدن اون بود که داشت بیشتر و بیشتر میشد یا بدن من بود که هرلحظه داشت سردتر میشد..
پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و گفت:"اونوقت آقاتون نگفته وقتی خسته از سرکار میاد اینطوری دیوونش نکنی؟!"
آروم خندیدم و به جای جواب دادن به حرفش دکمه سوم پیراهنشو باز کردم که لبام جای خودشونو پیدا کردن
هیچ وقت نمیفهمیدم این لحظات دقیقا چقدر طول میکشه..
یک دقیقه؟ یک ساعت؟ یک روز؟ یا حتی یکسال...؟
با متوقف شدن حرکت دستش رو پوست شکمم ، آروم چشای خمارمو باز کردم که دیدم به چشام خیره شده
انگار تو چشام دنبال اجازه بود تا کارشو ادامه بده
صورتمو جلو بردم ؛ چشامو بستم و آروم زبونمو رو لباش کشیدم..
شاید اجازه ای قشنگتر از این بلد نبودم...!

"الف.ت"

یکشنبه دوم آبان 1395 _ 22:53 _توسط Armaghan نظرات |


Design By : Pichak