تبلیغات
خُـزعــــــبلات - رویا...!



























خُـزعــــــبلات

با صدای برخورد قطره های بارون به شیشه از خواب بیدار شدم
چشامو باز کردم..
طبق معمول اولین تصویری که دیدم صورت سفید و معصومش بود..
خودمو کمی رو سینه برهنش بالا کشیدمو به صورتش خیره شدم
چشاش بسته بود و دهنش مث غار باز شده بود ، صداهایی که از دهنش خارج میشد باعث خندم شد
تره از موهامو تو دستم گرفتمو به بینیش نزدیک کردم که باعث شد صورتش جمع بشه و صدای خروپفش قطع!
و به دنبال اون صدای قهقهه منم بلند شد..
هنوز تو فاز خنده بودم که تو یه لحظه بین دستوپاش اسیرم کرد
حالا که چشای پف آلودشو باز کرده بود زیبایی چهرش صدچندان شده بود
تو نگاش غرق شده بودم که گفت:"حالا که بیدارم کردی باید مجازات شی"
تا خواستم اعتراض کنم لباشو رو لبام گذاشت..
نمیدونم چقدر طول کشید ، فقط میدونم وقتی خوب کل صورتمو کبود کرد ازم جدا شد..
با نق نق رو تخت نشستم و گفتم:"پاشو یه نگاه به هوا بکن آقاهه"
با بیخیالی نگاهی از پنجره به بیرون انداخت و گفت:"طبق معمول بارونیه"
سرمو رو شونم کج کردمو تمام سعیمو به کار گرفتم تا چهرم مظلوم به نظر بیاد..
و تو همون حالت گفتم:"انقد دلم میخواس الان برم لب دریا!"
نگاشو به پاهای برهنم دوخت و گفت:"اما هنوز که مجازاتت تموم نشده"
با جیغ جیغ از اتاق فرار کردم که صدای خنده مردونش بلند شد!
بالاخره بعد از سه ساعت شیطنتای آقایی و نق زدنای من رضایت دادیمو از کلبه چوبیمون دل کندیم..
از خونه که خارج شدیم نگام به روستای روبرومون خیره موند..
طبق معمول اولین صدایی که به گوش میرسید ، صدای مرغ و خروسای گلناز بود..
لباشو به گوشم چسبوند و با شیطنت گفت:"خدایی بیخیال دریا شو! بیا وسط همین جنگل بشینیم"
حرفای شیطنت بارشو با چشم غره جواب دادم و بی توجه بهش جلوتر حرکت کردم
تا به دریا رسیدیم تقریبا دیگه هیچ قسمتی از لباسامون خشک باقی نمونده بود و بارون کار خودشو کرده بود..
رو شنای خیس ساحل نشستمو به دریا روبروم خیره شدم که آقایی هم نشست کنارم و دستشو دور شونم حلقه کرد
سرمو رو شونش گذاشتمو آروم زمزمه کردم:
"توی راهه عشقیم..
یهو زیر چشمی..
میای جلو و میدی یه بوسه مرغه عشقی..
چایی روی آتیش..
عشق و حالم قاطیش..
با یه خرگوش شیطون که هی میگیره بازیش...!"

"الف.ت"

پنجشنبه بیست و نهم مهر 1395 _ 23:47 _توسط Armaghan نظرات |


Design By : Pichak