تبلیغات
خُـزعــــــبلات درهم پسری خوبــــــ



























خُـزعــــــبلات درهم پسری خوبــــــ

وقت کم است.
از همین الان که مینویسم ، به مدت دو ساعت دیگر وقت دارم ، بعد از آن قصد سفر به جایی دگر دارم.
جایی که غم نباشد ، جایی که رفیق باشد و خوشی و خوشی خوشی !
به معنای واقعی تر ، عشق و حال به راه باشد .
حق است ، امتحانات را به سر کردم ، حال زمان زندگی کردن فرا رسیده .
مقصد کجاست ؟ به قول آن اسب ، بماند !
.


شنبه دهم تیر 1396 _ 17:13 _توسط MOHSEN نظرات |

همه ایام امتحانات یک طرف ، ایام اعلام نتایج هم یک طرف !
+ بر وفق مراد نیست !!

شنبه سوم تیر 1396 _ 14:08 _توسط MOHSEN نظرات |

بسیار زیاد گذشته و من به این صفحه مقدس سر نزدم.
اینروز ها هم که امتحانات شروع شده و حجم عظیمی از بلا های آسمانی و زمینی از سمت های مختلف بر سرمان سرازیر شده.
در پاسی از شب ، پیش آمده که تمامیه استاد هایمان را به باد فحش گرفتم.آیا برای شما هم پیش آمده ؟
فصل امتحانات از قدیم الایام برای من خوش نبوده.ولی امسال در اولین سال دانشگاهی ام ، امنتحاناتش را دوسدارم.البته بهتر است بگویم تا اینجای کار که دوتاشو پشت سر گذاشتم ، دوست دارم.باقی اش بستگی به عملکردم در ورقه امتحانی دارد.
من برای شما و شما برای من آرزوی موفقیت در امتحانات رو داشته باشید ، تا بلکه فرجی شود.
امضا : منِ دانشجو @-@

جمعه نوزدهم خرداد 1396 _ 01:21 _توسط MOHSEN نظرات |

در حال گذر از خیابانی؟پیره مردی خم بخ دوش سر کوچه ای ایستاده.چهرش درهم بود،دقیقا همان ها که ماجراها و داستان ها در صورتش موج میزند.از دور دیدم.از آنجایی که دنبال داستان هستم،روانه به سمتش شدم.سر صحبت لازم بود باز شود.گفتم دادا کبریت داری؟نگاهی سر تا پا خسته آلود و حتی خسته برانگیز بمن کرد و هیچ نگفت.از جیبش درآورد و بهم داد.انگار خوشش نبامده بود.شاید از لفط دادا..شاید خودش پیر بودنش را میدانست.. سوال بعدی لازم بود.پرسیدم کوچه بن بسته؟باز سر تکون داد.احساس کردم میگوید نه.خسته تر از این حرفا بود.سرصحبت باز کردن با او سخت به نطر میرسید.گفتم ولی کوچه قشنگیه..لبخندی رها کرد.تلخی اش متل نگاهش تلخ برانگیز بود.گیرایی اش را خوب حس کردم.مزاحم نشومی گفتم و رفتم.دور که شدم بخودم امدم، کبریتش راهم پس نداده بودم.خاستم برگردم،ولی لازمم میشد.راستش حوصله اش راهم نداشتم،مسافتی بود.کوچه قسنگی بود.از همان ابتدای راه مشخص بود.به اواسطش که رسیدم،تنگنایی شد.ولی بازم درخت ها تموم نشده بود.حواسم پرت اطراف،سرم را چرخاندم ته کوچه انگار متل سراب تو ذوقم زد.اینبار سراب به حقیقت پیوسته بود.بن بست،دیوار های بلند،بدون درخت..
طول کشید،خیلی.در راه برگشت پیرمرد را دقیقا سرهمان کوجه دیدم.نشسته،باهمان دوش قوز کرده اش.خاب بود.البته دوست نداشتم باآنهمه خستگی که خود داشتم،خستگی او را هم بقبولانم.بیدارش نکردم،ولی فهمیدم جوابش نه بود. و برایم، این کوچه بن بست گران تمام شد.. کبریتش را یادم بود.گذاشتم کنارش.نمیخاستم کبریتش یادگار دستم بماند.تلخ برانگیز بود..
تمام/

دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1396 _ 22:46 _توسط MOHSEN نظرات |

به چشمان سرخم قسم ، اگر عشق را بخواهم معنا کنم طوری معنایش میکنم
که هیچ بشری در خلقت نه دیده و نه توانسته !
من همان هستم ، همانکه تورا همانطور که هست میخاهد.
تو کیستی ؟ اصلا من را همین گونه که هستم خاهی؟ هرطور خاهی ، عوض میشوم ×!
ولی بدان این قلب عوض شدنی نیس..



چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1396 _ 23:24 _توسط MOHSEN نظرات |

گفتند دریا به تو دهیم چه میدهی به ما؟
گفتم ، حوض کوچکِ بی ماهیِ خانه مان
گفتند دلیل ؟ گفتم قدر نعمت
گفتند ربط ؟ گفتم با شما
گفتند نتیجه ؟ گفتم آینده
گفتند نمیدهیمت ! گفتم دل نبند..
گفتند خداحافظ ! گفتم روزی از من انکارو،از تو خاهش

سه شنبه بیست و دوم فروردین 1396 _ 22:57 _توسط MOHSEN نظرات |

شده از خاب پاشید یه قطعه شعر تو مغزتون همش ویراژ بره؟
بی دلیل ، با چشم بسته ، میخونم ،
برای تو نوشتم ،برای تو هوس بود ، ولی برای من نفس بود

سه شنبه بیست و دوم فروردین 1396 _ 13:15 _توسط MOHSEN نظرات |

تمام خلاف هایم ، به حرمت حرف هایت ، که تنها تو بودی و من ، غلاف.
نهالم ، بدون سایه ات محال


دوشنبه بیست و یکم فروردین 1396 _ 23:33 _توسط MOHSEN نظرات |

فاصله ای نیست ازینجا که منم ، تا گواهینامه :)
در انتظارِ پستچی
-پستچی جان؟نیامدی نیاوردی غمی نیس ؛ جبران شود !


دوشنبه بیست و یکم فروردین 1396 _ 10:55 _توسط MOHSEN نظرات |

مراجعه به about وب !
یکشنبه بیستم فروردین 1396 _ 23:48 _توسط MOHSEN نظرات |


Design By : Pichak