خُـزعــــــبل

امروز چهارشنبه است. به رسم عادت باید فردا میامدم و مینوشتم، اما امروز آمدم چون سرم خیلی خلوت بود. چند روزی است در محل کار به معنای واقی مگس میپرانم. برای همین در اینروزها تمام پایگاه های خبری را زیر و رو میکنم. جالبست اما چند روزی انگار خسته از خواندنم. حتی کمتر کتاب های افتاده در کنار جسد رختخوابم را هم ورق میزنم. عنایتم به آنها به فاک رفته. آه ببخشید فرزندانم. بهرحال، کمی خستم. به یک فرآیند اساسی نیاز دارم. در پست قبلی گفتم پنجشنبه شود میترکانم و جبران مافات میکنم. همینطور هم خواهد شد به احتمال غریب باتفاق. فقط باید تا فردا صبوری را کرررد. امروز هم یه برنامه دارم. از شما چه پنهان، از آن برنامه ها. برنامه های شصت و نه ی. آه . حالا باید ببینم چی میشه. خبرتان میکنم و باز میایم اینجا برایتان از عقوبت کار مینویسم. البته اگر عفت و حیا بگذارد. میگذارد. کی به کیه؟ اصن اینجا کسی هست صدای منو بشنوه ؟ 
چهارشنبه پانزدهم مرداد 1399 _ 12:48 _توسط he نظرات |

سگ سیاه افسردگی امشب تا دلت بخواهد سر به سرم گذاشت. تمام خاطرات سیاه و خاکستری را برایم یادآور شد. البته قطعا چند موردی را از قلم انداخت ولی تا همینجا هم خوب بیش(p) رفت. سخت است در این شرایط حرف زدن. حرفم نمی آید. مثلا مادر امشب برای چند دقیقه سعی کرد کرد باهام حرف بزند و ببیند چه مرگم شده اما موفق نشد و باز دوباره انگار از فرزندش که قرار بود دلبندش از آب در بیاید نا امید شد. البته در این بین من هم گلایه ای دارم که بماند. گلایه های من ازین زندگی مدت هاست که روی هم تلنبار شده است و هیچ مرحمی نیامده و هیچ عهدی در بی(p) تصحیح آن بر نیامده. مدت هاست گلایه هایی زین زندگی دارم. مثلا این مدل از زندگی که صبح ها شب میشوند و شب ها صبح. البته بعضی شب ها هم صبح نمیشوند. بههرجال، من گلایه هایی دارم. زندگی برای من در این سنین باید از شادی بیشتری برخوردار باشد. مثلا آینطرف و آنطرف رفتنمان بیشتر باشد. مثلا بیشتر درباره همه چیز هم کلام شویم و این سیاست و کرونای لعنتی را ول کنیم و درباره دیگر چیز ها کمی ضر بزنیم. بسس آقا بسس. تف به همه چیز که بی چیزمان کرد. اخته شدیم رفت. خایه هایمان را گرفتند و مردانگی مان به گای سگ رفنه. دیگر غیرت آنقدر برایمان رنگ و بو ندارد. گاها رنگ و بوی زنانه میدهیم آقا. صورتی هم شد رنگ آقا؟ صورتی بسند(P) شدیم آقا. اخته شدیم رفت. آنقدر شب ها در حقمان کم لطفی کرد که چین و چروک است که بیشانی امان را بر کرده. شاید به منجلابی دیگر کشیده شوم. برای تسکین این روند اگر راهی بیدا نکنم احتمال نزدیک به یقین به بیراهه جدیدی سوق بیدا میکنم. مثلا شراب خوب است. هم اکنون که مینویسم چاوشی در گوشم میخواند:
مثل شراب با من ، بانوی من تو در من
سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی
منتظرم به سرعت روز های هفتع گذر کنند و به آخر هفته برسند. بنجشنبه دوسداشتنی و لعنتی. همان بنج شنبه ای که همه چیز از آن شروع شد. شور و نشاط نوجوانی. نبوغ آنروزها. درس خواندن هایی جست و گریخته در کتابخوانه کوثر. و بعد ها که کله شق تر شدم و با خیابان آشنا شدم، دود. خوشگذرانی های باره وقت در شب جمعه با دوستان هرچند ناخلفم. همه اینها در خاطرم هست و میماند و همین رسم است که من هنوز به بنج شنبه ها بای بندم. بدجوری هم بای بتدم. گاهی خرابات میشوم در اینچنین روزی. قطعا در آینده هم همین است. مثلا روزگاری که همسر اختیار کنم بنج شنبه ها را میترکانیم. فطعا تا نیمه های شب، تا صبح حتی، تا سبیده دم، بیدار میمانیم و به صحبت و فضولی و ادا و اطوار و خیلی کارهای ناشایست دیگر که برای من شایسنه اند دست میزنیم. داشتم ازین میگفتم که کشیده شدم به همسر و کارهای ناشایست بالای هیجده سال. به هرحال. بنج شنبه این هفته را به خرامان ترین حالت ممکن میگذرانم، شک نکن. باید اینطوری سبری اش کنم تا مگر مرض ها و کخ های درونیم ریخته بشه. بنج شنبه بیااااااااااااا. دوستان اهل دل را باید از همین حالا گلچین کنم. البته دیگر خیلی حال و حوصله ندارم و با خیلی ها جور در نمی آیم. مثلا همین چندی بیش گرد هم درآمده بودیم. همان رفیق هایی که خودمان آوردیم به جمع رفیقای دیگرمان حالا شده بودند هوا خواه بد خواهامون. مهم نیست بگذریم. گرد هم در آمده بودیم و یک مشت عشق لوتی دور هم نشسته بودند و داشتند کم کم بساط خالی بندی را بهن میکردند. من ازین کونی هایی که عشق اینجور کارا رو دارند بدم میاد. معتقدم باید انگشتشان کرد. یسری شان واقعا کونی اند و در دوران دبیرستان گوز بعضی کون های دیگر بودند. اصلا آن زمان کسی آنها را عدد تلقی نمیگرد و کلاس و مدرسه دست ما بود. اما شاید باورت نشود. همان هایی که کلاس و مدرسه روی انگشت کوچیکشون میچرخید الان دیگر یا ازشان خبری نیست یا دیگر رمقی برایشان نمانده. هر کداممان سمت و سویی هستیم و در گودی تا خرتناق غرقیم. ای بابا. روزگار انگار تو کتش نمیرفت های مستان مارو ببینه و هرکدوممون رو یجوری از کون به دار آویخت. امشب چقدر بد دهن شدم. ازین بابت مرا ببخشید. تازگی تمایلم به حرف های رکیک خیلی شده و بنظرم باید هرچه زودتر یک چاره ای بیاندیشم ازین همه بد دهنی. فحش آخر را میدهم و بعد تصمیم میگیرم که دیگر فحش تدم. البته که میدانم موفق نمیشوم ولی چون بشما اثبات کنم که ازین بابت ناراحتم و عذاب وجدان دارم میخواهم تصمیم را بگیرم، هرچند موفق نشوم. فحش آخر. ای روزگار دیوث؟ تف توت که بعضی شبا سگ سیاه افسردگی رو میفرستی سمتمون. ای به تموم حفره هات. ای به دهنت. ای به خودت و اجدادت. به چند روش سامورایی مخصوصا داگی ، نمودمت . تمام

یکشنبه دوازدهم مرداد 1399 _ 00:19 _توسط he نظرات |

امروز از آن دنده بلند شده ام و علاقه مندم یکی را بکوبم و مخصوصا اگر آن شخص سیاسی باشد و بویی از مذهب را هم همزمان بخود دیده باشد. خب ، نوک پیکانم میرود سمت سیاست مداران و حکومت ران ها. هردو این قشر ویژگی های لازم را دارند، هم مذهبی افراطی اند و هم سیاست گذارند(گرازند) و واویلا که چنین ویژگی هایی که هردو در یک شخص خلاصه شود و واویلاتر ماجرا در آنجا ست که او(همان سیاست گراز) سیاست گذار است و نقش عقل کل را دارد و مغز به اصطلاح متفکر یک جامعه را تشکیل میدهد. یعنی به تفسیر دیگر، اوست که میگوید ما یونجه و علف بخوریم یا کباب و بریون. اوست که تعیین میکند ما بتوانیم دور دنیارا بگردیم یا زندانی شویم در سلول انفرادی جغرافیایی از پیش تعیین شده مان. اوست که میگوید قانون برابری زن و مرد کشک است یا محترم(!) اوست که تعیین میکند دوچرخه سواری را بر مرد باید و زن نباید یا هردو ازین حق برخوردار باشند. اوست که میگوید مراوده داشته باشیم با کشور هایی که جهان اولی محسوب میشوند و خوب بلدند جهنم را به بهشت تبدیل کنند یا آنکه کنج عزلت برگزینیم به اسم استکبار کوفتی جهانی(غرب ستیزی بقول خودشان) با آنها لجاجت کنیم و به تقلید از پیشینیان و شعب ابی طالب سنگ به رحم ببندیم و قحطی(تحریم) را بر خود گوارا کنیم یا این سوال را برای خود بوجود بیاوریم چه حقی مگر بر گردنمان داریم که با سیاست گذاری هایمان یک ملت تشکیل شده از هشتاد و اندی میلیون نفر را به باد فنا بگیریم که تهش بگیم: اسلام نباید بخطر بیافتد؟
خدایا؟ بهتر است گفتمانم در همینجا به پایان برسد والا احتمال منکر شدن نکیر و منکری که این انتر الصوات ها بوجود آورده اند هست. خدایا؟ تو که خوب میدانی و همانطور که حسین آزاده ات فریاد زد اگر دین ندارید آزاده باشید و همانطور که او و پدرش به بی دین ها هم با لبخند و خضوع سخن میگفتند، میدانی که این رسمش نیست. اینها خون مارا در شیشه کردند. مارا ختنه کردند و عقیم فکری مان کردند. مارا در آخر از امید، این مایه حیات، ناامید کردند. دیگر حتی سرابش را هم نمیبینیم. خدایا؟ میخواهم بحث را کمی رنگ و لعاب عاشقی بدهم(با اجازه بزرگترها) شما فرض کن(خطاب به آقا یزدان) جوانی عاشق شده است و دلباخته چشم و گیسوی کمند و سیه یار. دو دلباخته و دو مجنون و لیلی عصر زمان. در تنگنا های زندگی دست در دست یکدیگر. در بیراهه ها، در راه های هموار، همراه. اما؛ با این گرانی باک دارند. نمیتواند جرعتشان را علم کنند و بروند زیر یک سقف. آخر این دو احمد و آیدای قصه ما همانطور که احساساتشان رقیق است عقلشان هم سرجایش هست دیگر. نمیتوانند دکمه عقلشان را بزنند و خود را کور بپندارند و سریع دوان دوان برن زیر یک سقف که. حداقل قبلش باید یک برآور هزینه داشته باشند. خب، برآورد هزینه. یخچال چند است یزدان؟(بالفرض اینکه یزدان هنوز مثلا حواسش پیش ماست) جان؟خبر نداری؟ اوکی میگویمت. یخچال بقول بچههای توییتر 70میلیون فاکینگ تومان پول ناقابل است. بله، هفتاد و اندی فاکینگ. فکرش را میکردی یزدان؟ یزدان جان؟ من زمانی که قیمت همین یک قلم کالا بدستم رسید با آنکه عاشق پیشه نبودم ولی ترسیدم، لرزیدم. یعنی پیش پیش ترسیدم و لرزیدم. از ترس آنروزی که عاشق شوم و بی او هیچ تسکینی نباشد علاج. خب اینجا دیگه بیا از ما قبول کن که راه حل هیچ نیست جز چهاردیواری و سقف مشترک و سفره و این دم و دستگاه. خدایا؟ فرش ما به لرزه درآمد عرش شما چطور؟
خدایا؟ هنوزم نمیخوای شخصا ظهور کنی بیای مارو به مراد دلمون(همان اوضاه تقریبا مطلوب و متبوع چندی پیش) برسانی؟ خدایا؟ من دیگر چه بگویم. این ویروس لعنتی که معلوم نیست چه گهی خورده که نمره اش را نونزده آورده هم که رد و پایش پیدا شده. تازگی ها زمزمه قدرت تو و ضعف بشر و کوفت زهر مارهای دیگر هم که زیاد شده. خدایا؟ تو که خودت میدونی من به قدرت لایتناهی تو باندازه ارزنی شک ندارم. حتی امروز موقعی که ماشینم را سر صبح از حیاط(گاراژ) بیرون می آوردم هم به یادم آمد و متذکر شدم که من واقعا از تو میترسم ای حق! من روزگاری که ازتو فاصله گرفته بودم را یادم هست. شب هایی که با همه خلوت میکردم جز تو را در خاطرم هست. میترسم و میدانی که ازت حساب میبرم. اما حالا اگر گاهی اوقات غلط اضافی میکنم(بقول حامد بهداد تو فیلم جرم مسعود کیمیایی، ماهم همچین گاه گاه) شما زیر سیبیلی رد کن. آخ قربون مرامت. 
خلاصه- دلمان خیلی پر است. مردم بی لبخند شده اند و دیگر همان بغل کردن سابق را هم ازما گرفته اند. بعد میگن چرا ازدواج نمیکنی. ازدواجی که نشه طرفت را بغل کنی که به درد جرز دیوار هم نمیخوره آخه یزدان. اوضاع داغونه، برای اینکه چرخ اقتصادی زندگی بچرخه باید هردو زوج عزیز کار کنند(ترجیحا پاره وقت که حداقل ساعات عصر را دیگه بالاغیرتا مال هم باشیم) و کار کردن در این اوضاع هم یعنی رفتن در دل شیر(شهرمان اوضاعش قرمز است) خب، از کجا معلوم که من یا او(جون به او) با خودش کرونا به بالین نیاوریم؟ تضمینش را کی میکند؟ اگر تضمین میکنی بنویس و امضا کن. خودکارش با من
#سالم_و_بدون_کافعین
#چراهشتگ_هام_آبی_نمیشه؟

پنجشنبه نهم مرداد 1399 _ 09:37 _توسط he نظرات |

آه خدای من
احساس غربت من را فرا گرفته. احساس میکنم زبانم متفاوت است  با دیگران. احساس شهروندی را دارم که با آنکه ملیت آن کشور را رسما دارا میباشد ولی از هیچگونه امکاناتی بهره نمیبرد. غربت یعنی همین. در میان جمع بودن ولی گوشه ای تنها نشستن. سیاوش قمیشی عزیزم. متولد خرداد ماه، غیور مرد.
 حال اینها بماند. از خودم بگویم. امروز داخل توییتر میخواندم با این سوال مواجه شدم که اگر شغل بودم چه بودم؟ یکی مینوشت دکتر، مهندس. یکی میگفت کتاب فروش و فاز روشن فکری را فیتیله پیچ میکرد. دیگری سارق و کلاهبردار و کوفت و زهر مار(تازگی آمار سرانه استفادم از کلمه کوفت و زهر مار زیاد شده. هنوز هم نرم دکتر اعصاب و روان؟) به هرحال. چند دقیقه ای فکر کردم. با خودم کنکاش کردم که من چی؟ من دوسدارم یا اصلا روزگار برایم چه شغلی در نظر میگرفت اگر دنیا به همین سادگی ها بود؟ در ثانیه های پایانی جواب جرقه ای بود در سرم. نویسنده. آه محسن بیخیال. فاز روشن فکری و کروات و پاپیون و دستمال گردن و دکمه سر دستی و پیراهن مشکی و اینارو نگیر. قهوه نخورده روشن فکر شدی؟ اما نه جناب صدای درون. اینبار هم به مانند هر دفعه ی دیگر فاز نیست. اتفاقا آنچنان هم که فکر میکنی جذاب نیست. بگذار بیشتر توضیح دهم. دقیقا نویسنده ای که مدت هاست مینویسد اما آنچنان طرفداری پیدا نکرده. نویسنده ای که نهایته طرفدارانش به کلمه معدود ختم میشوند. آنهم طرفدارانی که کور سوی امیدشان از زندگی به تاریکی مطلق تبدیل شده است. دقیقا من همانم. اگر خیلی بخواهد آفاق و طبیعت و کردار روزگار به حالم خوش یمن باشد و نهایت صلح و صفایش را در حقم پاس بدارد میشود نویسنده ای که بعد از رفتنش همه در نهایت در یک جمله از او به یاد می آورند(پذیرایی میکنند): آدم خوبی بود، کاری به کار کسی نداشت... آه محسن. این جمله برای من خیلی غمگین است. بقول فرهاد من همانم که روزی میخواستم خورشیدو با دست بگیرم. چه شد؟ از آنهمه های و هوی مساته و مستان چه شد؟ من اصلا آدم بی صدایی نیستم. فقط چند سالی میشود فریاد زدن را از من گرفته اند. دیگر بیشتر با خودم حرف میزنم. کمتر افکارم را در معرض عموم میگذارم. از قضاوت ها دوری میکنم. چه قضاوت بشوم ، چه قضاوت بکنم. از هردو دوری میکنم. صدای درونم فعال اما صدای بیرون خرامان در سکوت. این برای من قبل از آنکه غمگین باشد جای عجب دارد. مگر میشود؟ من همانم که خطبه های بلند بالایم در سر کلاس های دبیرستان و دانشگاه معمولا موی به تن آدم سیخ میکرد. همانم که اساتید را یا مجبور به همراهی میکرد تا نظم دوباره برقرار شود یا مجبور به اخراج که فقط از جلوی چشمش خفه شم. من همانم که در سر داشتم نهاد کنم سندیکا های گوناگونی در دانشگاه( در راس آنها انجمن تیاتر آزاد_ ثانیا پایگاه خبری با نام هویدا ) اما چه شد؟ چرا سوختم. چرا ساکت شدم ؟ چرا در خود فرو رفتم و قوز کردم ؟ چرا مجسن؟ زندگی تعریفش در این چند ماه گذشته بشدت تغییر کرده. دیگر بعد و زوایای زندگی را از پنجره ای دیگر در میابم. مثلا با آنان که با صدای بلند صحبت میکنند نمیتوانم اصلا خو بگیرم. یا آنان که سکوت برایشان مرده. آنان که حرف زدن را بلدند اما گوش کردن را نه. آنان که در همه موضوعات صاحب نظرند، مخصوصا سیاست لعنتیه بی پدر مادر... متنقرم. همین موضوع کمی تنهایم کرده. آخر اینچنین آدمی کم پیدا میشود. کم آقا کم. گاهی اوقات دوست دارم سطحیو دم دستی باشم. شخصیتی نه چندان عمیق داشته باشم و اینقدر فلاسفه در زندگی ام پر رنگ نشود. بی مهابا شوخی کنم ، دست به شانه دیگران بیاندازم و اذیتشان کنم و در فکر این نباشم که شاید شوخی ام مناسب نباشد. از تمام موضوعات خیلی راحت صحبت کنم و نظرم را بی مهابا بگویم. در مورد سکس، زن ، دختر، عشق، محبت، دوستی، و دوباره سکس. در جایی خواندم و حتی از کسی شنیدم که علاقه داشتت درباره سکس بداند و بیشتر با طرفش صحبت کند. او (وی) شخصیتی بسیار آرامی داشت. متین بود و با وقار. آرام طبع بود. از او چیز های زیادی یاد گرفتم. او خودش نییست ولی تمام نکته هایی که از او یاد گرفته روزانه در یادم می آیند و میروند، بی آنکه این نکته ها را بطور مستقیم علنی کند. او هیچوقت شعار نمیداد. حرف یا وراجی نمیکرد. کم گوی و گزیده گوی مصداق بارز شخصیت وی بود. داشتم اینرا میگفتم. او ؛ دوست داشت درباره موضوعی بنام سکس حرف بزند. برایم جالب میامد که چطور چنین شخصیتی چنین علاقه ای  دارد. البته میدانستم نیاز جنسی انکار نا پذیر است اما در باورم هنوز گنجانیده نشده بود که میشود بی پروا دم از این موضوع زد. او دوست داشت بداند، بخواند، بفهمد و در نهایت خودش ببیند و با پوست و استخوان لمسش کند. آه محسن. پوست و استخوان... به هرحال، او ازین بابت بیم نداشت و سکس را مقدس میشمرد(البته با شرطی باشکوه) من هم اینروزها نگرشم به او نزدیک شده. چرا؟ به این دلیل که احساس میکنم سکس انتهای محبت و عشق و علاقه است. کوچه آخر اما زیبا و باشکوه دوست داشتن است. اگر این فعل با علاقه قبلی درهم بیامیزد ، وااااااااای ؛ چقدر مقدس و زیبا و دل هوسانه و ژرف میشود(دلم خواست آقا دلم خلوت شبانه خواست)
از او چیز دیگری هم آموختم. او معتقد بود آدمی مخصوصا در این سن و سال که تفاوت سنی اش با من سه سال بود، بسیار تغییر پذیر است. یعنی انسان در این برهه سن و سال به سرعت تغییر میکند. مقصود صحبتش ظاهر نبود، بلکه باطن بود. دقیقا منظورش تفکر آدمی بود. تفکری که منجر به همچیز میشود. او ( وی ) معتقد بود سال چیه بابا؟ آدم میتواند در عرض چند ماه، حتی مثلا دو یا سه ماه چنان تغییری کند که با اولیه خود فرق داشته باشد. من همانطور که چایم را هورت میکشیدم و دود سیگارم به چشمم میرفت و چشمانم خنده ی زیرکانه ای با خودش داشت، به او با دقت مینگریستم و علاوه بر آنکه زوایای صورتش را به دقت بررسی میکردم با حرف هایش هم گوش میدادم. در انتها ، لجاجت کردم و با او سر مخالفت برخواستم. گفتم نه ، من تغییر نمیکنم... البته اینرا باید بگویم که بحث درباره موضوعی بود که او داشت میگفت که این حس شاید تغییر کند. اما من میگفتم حس من جاودان است و تغییر ناپذیر. او میگفت شاید اشتباهی صورت گرفته و من میگفتم ابدا. او میگفت شاید بازی هورمونی سلول های بدنت هست و نباید خیلی جدی شان بگیری، من میگفتم نه این یک بازی نیست. او میگفت آدم ها تغییر میکنند و شاید حرف الانت حرف چند ماه و چند سال دیگرت نباشد؛ اما من قاطعانه میگفتم نه، اینطور نیست. هر بار که به مخالفت بر میخواستم در دلم شوری به جریان میافتاد. با خودم در پی هر نه گفتن میگفتم نکند او درست میگوید و اینقدر هاهم که فکر میکنم موضوع بزرگ نیست... اما بگذارید اعترافی کنم. مدت ها گذشته از آن خلوت های شبانه در کافی شاپ های دنج شهر. شبهایی که مینشستیم و حرف میزدیم از زمین و زمان. اساتید را زیر و بالیشان را آباد میکردیم و جد و آبادشان را به دودمان خاکستر تبدیل میکردیم. یا ، در لابلای گفتگویمان اگر دچار وسواس میشدیم و تردید داشتیم از حافظ کمک میگرفتیم. خوب یادم است، شبی سر موضوعی بشدت مهم مردد شد. من نه ، او . سکوت کرد. سرش را انداخت پایین و به پایین دوخته شد. بعد از چند ثانیه گفت بگذار از حافظ کمک بگیرم. کمک گرفت. حافظ به دادمان رسید. بهتر است بگویم به دادم رسید. فالی آمد سرتاسر عشق و جنون. آه محسن. چقدر خوب بود. لبخند زد و من قهقهه سر دادم.  گفت بخوان حافظ را. از دستش گرفتم و برعکسش کردم. جلویم قرار دادم و صدایم را صاف کردم و خواندم. در جاهایی که به اشتباه میخواندم میپرید به میان خواندنم و تصحیح میکرد. دقیقا عین یک کارکشته شعر خوان. عین یک مادر... در نهایت، گفتم خب؟ دیدی حافظ هم مقدره ما را خوب تلقی میکند و آینده را گل و بلبل میبیند؟ خندید و هیچ نگفت. شب خوبی بود. مادر مکرر زنگ میزد و گاه به گاه این زنگ زدنش اعصابم را تخمی میکرد. گوشی را جواب میدادم. و هر دفعه که تماس به پایان میرسید در انتها میگفت: شما دیرتان شده، بهتر است برویم...  اما منکه دوست نداشتم برویم بهانه ای جور میکردم به ماندن. ثانیه ها هم حتی برایم گرانبها شده بودن. میماندیم...  اما بلخره تصمیم به رفتن گرفتیم. موقعی که موقع پرداخت حساب مبشد هر دفعه کارتش را در میاورد و میگفت هر کی حساب خودش. و هر دفعه میگفتم نه، تا مرد اینجا نشسته زن نباید دست در جیبش(کیفش) کند. این جمله را البته معتقد نیستم و به دنگی دنگی بیشتر معتقدم من. اما برای او به جمله "تا مرد هست چرا زن" بیشتر معتقد بودم. چون او واقعا فرق داشت با دیگران. سو استفاده گر نبود. عاقل بود. نامردی در مرامش نبود. و غیره...   به هرحال، در این بین که کافه چی دو لیوان چایی مان را حساب مبکرد آمدم شوخی ریزی هم کرده باشم. کافه چی موهایش بلند بود و با کش موهایش را بسته بود. تیپ هنری و اشعار کمخطری و کمری(بقول نجفی). اینجور شمایلی به خود دیده بود. اصلا به تیپش نمی آمد طرفدار جمهوری مکانیزم شده اسلامی باشد. آنطرف تر عکس خامنه ای را گذاشته بود. تعجب کردم. در همان حین که سرش پایین بود(کافی چی را میگویم) ازو پرسیدم عکسی که گذاشته اید از سر اجبار است یا قویا باب دل تان است و محبوب؟ نمیدانم خنده کرد یا نه ولی میدانم جوابم را با روی خوش داد. دوست دخترش هم چند قدم آنطرف تر نشته بود و پایش را انداخته بود روی ران پای دیگرش. صدای موسیقی راک هم از آنطرف مجلس گرم کن بود. جواب داد: نه آقا، محبوب چیه؟ از سر اجبار است که اماکن که می آید فکر کند از خودشان هستیم و کمتر بهمان گیر بدهند. یکجور علامت حاکم بزرگ است و با این نشانه کسی کار به کارمان کمتر دارد...  خنده ای کردم و نمیدانم چه گفتم و رو به دوست دخترش کردم و دیدم که او به دقت به من نگاه میکند و جوراب قرمزش خودنمایی میکرد و شلوارش آنقدر رفته بود بالا که در پی این اتفاق ساق پایش دیده میشد. من هم تیپ سر تا سر(سرتا پا) مشکی زده بودم و احساس میکردم که احساس میکنند اماکن یا از بچه های بالا هستم که به صورت مخفیانه آمده ام و دارم این سوال های تفتیش گونه را میپرسم. اما من همراهی داشتم که قطعا این گمان را از دم باطل میکرد. به هرحال. حساب کردیم و آمدیم بیرون(یادش بخیر). تا آمدیم بیرون همراهم بهم گفت:آخر این چه کاریست که از دیگران ازین قبیل سوال ها میپرسی؟ آنهم با رنگ و بوی سیاست. راست میگفت. الان که فکر میکنم میبینم اصلا دلیلی ندارد ازین دست سوالات. شاید اگر الان من بجای آن کافی چی بودم کسی از من این سوال را می پرسید، اگر آنروز حال و حوصله نداشتم و از دنده لج با دنیا از خواب پا شده بودم قطعا در دم در جواب این سوال میگفتم به شما چه مربوط! یا نهایتا در یک جواب سرسری و غد مآب میگفتم خیر(جوابی نامعلوم) به هرحال، او راست میگفت، این سوال ها احمقانه هستند...  نشستیم داخل ماشین. دوباره متذکر شد که انگار امشب باید زودتر بروید خانه، پس بهتر است من خودم بروم. منکه باز مخالفت کردم و گفتم نه میبرمت به این دیر رسیدن به خانه ها خیلی اهمیت نده، اما او اینبار کوتاه نیامد و گفت نه شایسته نیست بخاطر من دیر به خانه برسید؛ بهتر است تاکسی بگیرم. او که از ماشین های رهگذر و تاکسی های اینترنتی میترسید، زنگ زد به یک شماره چهار رقمی و سفارش یک تاکسی کرد. چند قدم بالا تر از کافه بردمش که راحت تر تاکسی زرد بیاید و پیدایش کند. دور میدان. منتظر ماندیم و تاکسی آمد. تاکسی آمد و او رفت. و من هم رفتم خانه، اما خاطرات آن شب همانطور که میبینید نرفتند. همراهم باقی مانده و مرورش زیبا است برایم...  به هرحال، خاطرات گرانبها مرورشان هم بخودش افسوس دارد و هم خوشحالی. افسوسش برای یاران از دست رفته و زمان هایی که شاید دیگر تکرار نشوند و خوشحالیش بابت آنکه چه لحظات بکری را با هم رقم زدیم. ازین خاطراتِ سکوت و آرام و قدم زدن های نرمک نرمک در فصل پاییز زیاد است. مجالش باشد و از همه مهمتر حوصله اش، حتما باز هم مینویسم و میگویم. با آنکه هیچکس نمی آید بخواند(خنده/گریه) آنهم متن به این بلند بالایی... به هرحال، همانطور که میبینید هنگامه ای که لب به سخن باز میکنم و سفره خاطرات را پهن میکنم، به طول می انجامد. جالب اینجاست که این ها را زمانی مینویسم که پنج شنبه است و آخر هفته و در دفتر کار. رییس سوسا نیستند و از صبح هیچ کاری نداشتم و نکردم. بجاش تمام پایگاه های خبری را زیر و رو کردم و از بزرگترین دستاورد این موضوع این بود که مطلع شدم فردا سالروز فوت احم شاملو نازنین است. یکی از موضوعات دیگری که گفتم فرق کرده برایم این است که به شعر نو(سپید) علاقه پیدا کرده ام. اولین دیوان شعر نویی که سفارش دادم از فروغ بود. برایم شیرین بود. چندی پیش هم در نتیجه گشت و گذار هایی که در فضای مجازی داشتم با اشعار شاملو هم مواجعه شدم که برایم بشدت بعضی هایشان(اکثرشان) لذت بخش بود. یکی از آنها این بود:
سکوت آب میتواند خشکی باشد و فریاد عطش
سکوت گندم میتواند گرسنگی باشد
و غریو پیروز مندانه قحط
همچنان که سکوت آفتاب 
ظلمات است
اما سکوت آدمی فقدان جهان است
فریاد را تصویر کن
.....
چراکه تنها یک سخن، یک سخن در میانه بود:
آزادی !
ما نگفتیم
تو تصویرش کن ..
 
این شعر بشدت برایم حماسه گون است. بشدت بوی عصیان علیه استکبار میدهد. چه این استکبار درونی باشد و بین خودت و خودت، چه وسعتش جهانی باشد و با دیگری. به هرحال، شعر از محبوب هاست. یا یک جمله دیگرش که میگوید: سیاست ، به قداست زندگی نمی اندیشد. ادامه دارد و ادامه اش هم گریزی به هنر میزند، اما حفظ نیستم. این هم فوق العادس برایم. همانطور که میبینید ، جمیع تمام اینها باعث شد به سمت شاملو سوق پیدا کنم و تصمیم بگیرم بیشتر و بیشتر با او آشنا شوم. زین سبب، کتابی از او از سایت شهر کتاب که معمولا کتاب هایم را هرچند وقت یکبار از آنجا سفارش میدهم ، خرید کنم. کتابی که سفارش داده ام اصطلاحا کتاب جیبی است و کوچک است. میشود با خودم اینور و آنور کنم. به همین دلیل میتواند همراه خوبی باشد. بی صبرانه منتظر رسیدنش هستم. البته در کنارش کتوب دیگری هم سفارش داده ام که هرکدامشان قطعا جذابیت های خودشان را دارند... چند وقت پیش رمان وداع با اسلحه ارنست همینگوی را تموم کردم.با ترجمه نجف دریابندری که چندی پیش پر کشید. این رمان فوق العاده بود. آخر داستان کام آدم را تلخ میکند، احساس غربت و انزوا و خفگی به آدم دست میدهد، اما بازهم ازین همه بیخیالی متعجب میکند آدم را(حداقل مرا، اگر هنوز جزو ضمره آدم های قابلم بدانید) باری ، رمانی این سری که سفارش دادم جنایات و مکافات است از داستایوفسکی. منتظرش هستم ... من کم کم باید بروم. منشی بنظرمک آنطرف منتظر است که کار من تمام شود و درب دفتر را چار قفله کند و برود. بنده ی خدا. بهتر است بروم ...........

پنجشنبه دوم مرداد 1399 _ 11:37 _توسط he نظرات |

از شما چه بنهان. شاید همین ر.ز ها بیش دکتر بروم و سفره دلم را برایش باز کنم. ازین قرار است که کمی بی حوصله ام. کمی سفت و سخت شده ام و دیگر از خنده های بلند بلند خبری نیست. دیگر در نتیجه این حنده ها اشک از کنار چشمانم بایین نمی آید. دیگر کمتر خوش زبانی(وراجی) می کنم. سکوت قد علم کرده در این روزها. خودی نشان میدهد، اما نه آنطور که موقت باشد، تقریبا میشود حساب کرد خیلی وقت است که آمده و رفتنی درکار نیست.
خب، دکتر چرا محسن؟ مگر سکوت بد است؟ نه، سکوت بد نیست. بجث من سر چیزی دیگری ست. چیزی بنام کور شدن احساسات. چیزی تحتعنوان دل مردگی. از ترس های زندگی ام همیشه این بوده و هست که نکند روزگاری دل مردگی به سراغم بیاید و با بنجه های سیاهش به جانم بیافتد.من را از من واقعی ام بگیرد. من تحت هر شرایطی باید اورا از خودم دور کنم زیرا در سایه بودن او نه من میتوانم کسی را دوست داشته باشم، نه عشق ورزیدن در یادم میماند و نه آبی آسمان جلوه گر خواهد بود و نه خیلی چیز های دیگر.
من باید بروم. خواهر زاده ام آمد به سراغم. بروم کمی از خوشی زندگی که او باشد لذت ببرم. از نشانه های بارز زندگی زیبا ،  ، ، اوست

چهارشنبه یکم مرداد 1399 _ 16:29 _توسط he نظرات |

اینکه اینجارا خاکبرداشته و دیگر جز خودم کسی نمی آید و برود یک خوبی و یک بدی دارد. خوبیش آنکه با خیالی آسوده خود را به باد میسبارم و بقولی هرچه دل تنگم میخواهد میگویم. بدی اش هم اینکه خب بلخره هرکسی دوسدارد حرف هایش را یک کسی باشد که بخواند ، و این نبود بیننده و شنونده و خواننده حتی برای منی که عادت کرده ام به حلوتی ایام هم ناخوشایند است. باری، این بازی ست که زمانه راه انداخته و هیچ چاره ای نیست جز ادامه دادن و دست و بنجه نرم کردن و گیس و گیس کشی. به هرحال ، آمدم چند خطی بنویسم و اولین موضوعی که به ذهنم آمد را بدون وقفه به دکمه های کیبورد اعتماد کردم و جانشان دادم و باز شدم خدایی که خلق میکند چیزی را. خدایی که از اعماق احساساتش مینویسد و بر میتابد که با این نوشتن حالی شود. خالی شود. خالی شود. خالی شود. تکرار کن ؛ خالی شود ، خالی شود ،خالی شود ... من میروم ولی تو با خودت همچنان تکرار کن : خالی .. ؟

دوشنبه سی ام تیر 1399 _ 23:09 _توسط he نظرات |

اینکه نشد زندگی
این رسمش نیست

یکشنبه هشتم تیر 1399 _ 23:22 _توسط he نظرات |


Design By : Pichak