خُـزعــــــبلات

امدم،نشد بنویسم،در سکوت رفتم

تو فانتزی و شیکی من عاشق تو ام
تو فانتزی و شیکی من پازل تو ام
دوسدارم از تیپ جوادیم دربیام و بگیرم یه دست کت شلوار ، انگشتر طلا توی دست بعدشم بشینم پشت ابرا

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1397 _ 14:56 _توسط he نظرات |

بقیه صوتی بودن بیا من تصویریشم
مارادونارو میشناسی من هم تیمیشم

سه شنبه سیزدهم شهریور 1397 _ 16:58 _توسط he نظرات |

دارم کم کم آهنگ "تابستون کوتاه؛ما تا میتونیم پیش هم میمونیم" رو پلی میکنم ..
دوشنبه دوازدهم شهریور 1397 _ 01:13 _توسط he نظرات |

دنیا ، داشته مزه بد واس من  الکی معذرت خاستم
حتی واس کاری که نکردم عذرمو واس مغز رد خاستن

پنجشنبه هشتم شهریور 1397 _ 17:11 _توسط he نظرات |

فکر میکردم عین خودم چت و خل و خاصی
فکر نمیکردم واس اون بنز توپوله واستی ، وگرنه اون یارو سوسول بود یوختی !

دوشنبه پنجم شهریور 1397 _ 18:58 _توسط he نظرات |

ازینا که فاز غم مطلق میگیرن کمی تا قسمتی متنفرم !
غم میاد و میره.حالا گاها موقع رفتنش به تعویق میافته.این تویی که باید به هر طریقه ای بلد باشی سینه سپر کنی جلوش،گردن سیخ کنی و چشماتو سامورایی طوری کنی که خودش هرچه زودتر بره ! گرفتی ؟ راستی فکر نکنی ازون ژیگول فوفولیام که غم ندارن تو زندگیشون ، نه ، اتفاقا  شل کنم فرو میره تا تش. جاش هنوز هست ، اونوختا که شل منشلی بودم.
من این گرگو میشناسم تو خودم بزرگش کردم ، حالا هی برمیگرده تو من گاها ، ولی خب میتونی صدام کنی پیرمرد اینکار



یکشنبه چهارم شهریور 1397 _ 15:34 _توسط he نظرات |

قهرمان ؛ ینی دل و قلوه داری قده یه گاز پیک نیکی :))   
پنجشنبه یکم شهریور 1397 _ 13:31 _توسط he نظرات |

اینجا هنوز هیچ تغییری نکرده
این تنها منم که روز به روز دارم تغییر میکنم.البته اگ این تغییرات به سرانجام بهتر شدن و پرانرژی شدنو قدرتمند تر شدن اگه ختم بشه فایده داره ، وگرنه که به درد هیچ نمیخوره. خداروشکر ، بابت همچی(خودش بهتر میدونه)
راستی ؟ از تغییراتی که کردم مثلا اینکه سعی میشه(در حد سعی البته) که با زبونی مفهوم تری لب به سخن وا کنم ، چون الان که داشتم برخی از پستامو میخوندم هیچی نفهمیدم ، اصن انگار فازم اون روزا صنعتی سنتی قاطی بوده که الان هیچیشو نمیفهمم(پند:سنتی بزنید فقط).
حالا من هی میخام کم سخن بورزم هی نمیشه.البته این مدت طویلی که نبودم هم بی تاثیر درین پرگزافه گویی نیست،هست؟نیست!
و اینکه ، آی چقدر این دست به کیبرد شدن حال میده ، فاز میده ، عشق میده !

سه شنبه سی ام مرداد 1397 _ 18:26 _توسط he نظرات |

همینکه الان دارم مینویسم خدارو باید شکر کنم
چرا ؟ به این دلیل که ایامی سخت در سندرومِ ننوشتن و فقط حرف زدن ادامه دادم و هم اکنون هم انگار در حالِ ادامست. من متاسفانه ازین ماجرا هراسانم.ماجرایِ حرف زدنِ تمام عیار و ننوشتن. من اسمش را میزارم حساسیت فصلی ! البته معمولا در تمامِ فصول این شرایط ادامه داره و گاهی میگیره و گاهی ول میکنه.پس بهتره بگم یک دوره درمانیِ متداوم ! درست به گریبانمِ . و من ازین دست به یقه شدن ها بسیار گریزان و متنفرم . حال که مینویسم هم احساس از کما برگشته ای رو دارم که انگار علاوه بر خودش فرهنگ لغاتِ مرسمومِ خودش رو هم جا گ ذاشته ، یا اصلا فراموووووو !
امیدوارم هرچه سریعتر آپدیتِ جدید آپم کنه !

پنجشنبه پنجم بهمن 1396 _ 00:41 _توسط he نظرات |

مقداری بی حوصله ام اینروز ها-از مقداری مقداری بیشتر-این اتفاق هرچند وقت یکبار طبیعیست و دوره درمانی خودش رو داره-از امراض ماهیانس-دستمال کیلینیکس لازم
شنبه بیست و سوم دی 1396 _ 19:00 _توسط he نظرات |

یک نامه به جا مانده از دهه 1970
به سمت پل میروم..
اگر در مسیر حتی یک نفر..
به من لبخند بزند...
نخواهم پرید..!

شنبه بیست و سوم دی 1396 _ 02:05 _توسط Armaghan t نظرات |

قسم به پسند ترین قسم که هیچ نمیخواهم درسم موجبِ مرگم شود !
اصلا این جمله ی گرانبهای تلخِ تاریخ رو که با روحِ مردگان در قبورشان بازی میکند و صدها لب را از خنده بازمیدارد و مرغ هارا از تخم گذاری بی نطفه میکند، قلب هارا به تیر و بهمن میکشاند و بوسه بر تریاقِ تسکین را الزام آور میکند  را عنایت و متوجه شدی ؟ امید است از بهره هوشی ای بالا برخوردار باشید و این جملاتِ پایین سیکل رو متوجه نشید که همانا فهمیدنش مساویست با گشودنِ درب های دیوانگان و فهمِ زبانشان به روی خود که عاقبتی خوش ندارد !!!!
به زبانِ مردم قار نشین بود فوق المتن:))

سه شنبه نوزدهم دی 1396 _ 12:49 _توسط he نظرات |

این یک موهبتِ الهی ست.
که رفیقت در درس نخواندنت هم شریک باشد و تورا گام به گامِ افتادن همراهی کند:)) من این امتیاز رو از سال های نخستینِ تحصیلی ام تا الان کشان کشان به همراه دارم. همانطور که هیچگاه نیمکت سرش خوبه و کلاس تهش رو به هیچ دنجُ الزاویه یِ ممکنِ کلاس ترجیح ندادم حتی !

شنبه شانزدهم دی 1396 _ 22:51 _توسط he نظرات |

چراغِ اتاق تا بحال اینهمه بی خوابی نکشیده بود !
و در این ایامِ نکبت بار هرآنچه که ندیده بودیم دیدیم. و من در این فشارِ ناشیِ التیماتوم ها نیاز به یک دفعِ اساسی ای همچون ریخگونک دارم:))

شنبه شانزدهم دی 1396 _ 00:07 _توسط he نظرات |

الان پاسی از شبِ. این حجم از بی حوصلگی در درس نخوندن واقعا بی سابقس.کم کم نگران کنندس اوضاع:))
و من ازین منوالِ بی روالِ عجیب و غریب در رنجم ! تجویز چیست بچه درس خونا ؟؟!!

جمعه پانزدهم دی 1396 _ 00:13 _توسط he نظرات |

مدتی هست که از انسان های به اصلاح یجوری بدم میاد.به هرکدومشون به طریقی و به گونه متنفرم.
اصلا مگر چه میشود آدم همان سادگیِ ابتداییش را تا ابد نگه دارد! مثلا ، من میپسندم شخصیتی را که کماکان در این روزگار قرتی پسند ، شلوار نخی و فاستونی بپوشد و ازین پیرهن های گله گشاد راه راه بپوشد.ولی در کمالِ این نوستالژی هایش ، روی اخلاق و آداب معاشرتش کار کند و بوی سادگی بدهد. اصلا اینقدر من روی سادگی مانور میدهم بهتر است سادگی را تعریف کنم.قطعا سادگی از دیدگاه های متفاوت فرق داره. شاید یکی سادگی رو در تیپ صریحا متخصر کنه ولی دیگری در عفت کلام ! هرچه. اصلا سادگی متفاوت است. ولی آنچه نتیجه همه این مباحثِ پیرامون سادگیست ، این میشود که سادگی تنها خودِ خود بودن است.اللحساب با یک لبخند قشنگ تر هم میشه.
فانتزی فکر کن. از نگاه یک کارگردان تجسم کن که یک آدمِ قد بلند با موهای مدِ دهه شصتی ، شلواری زغال سنگی به پا دارد و پیراهنش راهم توی شلوارش داده و تسمه کمربندش رو تا بالای نافش کشونده و هراز چند گاهی هم با دستمال مامان دوزش دماغش رو تمیز میکنه.همچنان که همه این ظواهر به اصطلاح فان رو داره ، لبخند از رو لباش نمیافته و داره به دوربینِ چشم های خیره شده ی ِ ما که انگار اورا از عهدِ اقیانوس میدانیم و با فرهنگ فرنگمان همخونی نداره ، نگاه میکند و همه چیز را دایورت کرده و لبخند را همچون بیلاخی به تمامِ نگاه هایِ عجیبو غریبمان میپاشد.آنهم با فشاری که انگار حاصلِ ارضای این سادگی و بی تفاوتی ست !
کماکان به خود نبودن و پیچیده بودن و ژست های غریبانه یمان که از پریستیژِ قشنگِ سادیمان کاسته میکند و فقط تجویر رو تجویز میکند ، پا فشاری کنیم یا کمی بوی سادگی و لبخند بدهیم و سعی کنیم اگر هم از دیدگاهِ برخی فان هستیم ، حداقل خنده از لبانمان نیافته و حتی انتقالش دهیم. انتخاب با شما !
به یاد قدیما پینوشت: الان که مینویسم فقط محضِ فرار از دیونِ درسی ام است.چند روز آتی امتحان ها به طور جد و سخت شروع میشود و میدانم که پای اوراق امتحانی به همه چی خوری میافتم و خودم را لعن میفرستم:)) و یکشنبه آغازِ تمام این مصیبت هاس / و دیگر هیچ

چهارشنبه سیزدهم دی 1396 _ 12:41 _توسط he نظرات |

باید به جرعت بگم اگر اینروزها گریزی بیشتر به فضای وبلاگم دارم دلیلش اینه که ایام امتحاناس و شیطان گاها وسوسه ای عجیب میکند که بیخیال درس و بپیوند به فضاهای اعم از مجازی! البته اینرو هم مدیون حوادثِ سیاسی و در نتیجه  فیلترینگ تل و اینستا هم هستم:))
فالمجوع ، ایامِ امتحانات روزگار بر وفق مراد آنچنان که باید بچرخد،نمیچرخد. و این قانونِ هر آزمونیست که سختی به همراه دارد ،چه آزمونش الهی باشد چه زمینی.

سه شنبه دوازدهم دی 1396 _ 13:28 _توسط he نظرات |

فالفور به این نتیجه رسیدم. زمانی که داشتم میچرخیدم و از صفحاتِ وبلاگی سعی میکردم سر در بیاورم و با بعضی از جملاتِ عاشقانه و آه و گلایه ها اُخوت بگیرم ، به این نتیجه رسیدم که چقدر این کاربرانِ فضای مجازی تنهان.بالخصوص و بالقوه کاربرانِ وبلاگ نویس ، که تاریخچه شون هم خیلی قدیمی تر از این تلگرام نویس ها و اینستاباز هاست. همه یه دردی دارن و این جای شکایت از کی و چی داره ؟
یکشنبه دهم دی 1396 _ 18:26 _توسط he نظرات |

ازینکه طولانی مینویسم گاهی خودم هم کفری میشوم چه برسد به خاننده یِ بی حوصله . حتی ازینکه گاها پیش می آید حالِ نوشتن ندارم و نوکِ انگشتانم آنطور که باید نمیچرخند هم سخت کلافه میشم. اصلا گاهی میترسم که ننویسم و نوشتن این مهبتی الهی که فکر میکنم فقط در من به گونه عجیب و حتی مرضی غریب الهام شده است را فراموش کنم و از زندگیِ هرچند عجیبِ خودم فاکتور بگیرم و فاک بزنم به خیلی ها که میتوانند با خاندن نوشته هایم حداقل جلوی امراضی که نجربه کردم را بگیرند و دچار مصاعب دنیوی و سرطان های روحی  نشوند.من این بار را گاهی بر دوش دارم که شاید با چند کلمه ساده تاثیری شگرف بگذارم بر جامعه پریشان حالِ اطرافم. حال سوال اینست که اسمِ این حالت اندرونی را میشود گذاشت اعتمادِ به بنفس و اگر  نامید باید آنرا کاذب تلقی کرد یا اینکه قوه ای مخدوش با انرژی های ماوراالطبیه که سرازیرند به سمتِ من:))؟ نمیدانم . قطعا انسان مجالِ کامل دانستن را ندارد و اگر میداشت قطعا حال و روز این چند دهه یِ اخیرش اینقدر زوال برانگیز نبود. این جمله را گاهی به صورت اول شخص مفرد میخوانم و به حال خودم سخت اندوهگین میشم.

شنبه نهم دی 1396 _ 11:55 _توسط he نظرات |

اگه خدا بخواد دارم به یکی از اساسی ترین آرزوهام میرسم
چند سالی هست که دوست دارم در جایی کار کنم که قلمم یخورده تاثیر گذار باشه. مثلا بتوانم از همچی آزادانه بنویسم و به دور از چارچوب های اجتماعی سیاسی که همیشه سایه افکنده بر سرِ نوشته هام و برچسب حزب گرایی بهشون خورده ، راحت بنویسم . اینرا میگفتم ، شکر خدا به زودی اگر خدا بخواد در نشریه دانشگاه شروع به کار میکنم. البته این نشریه وابسته به یکی از نهاد های دانشگاس و قطعا چارچوب های اجتماعی و بالخصوص سیاسی خاصِ خودش را دارد و تا یکجاییش رعایتش الزامیست.نه آنکه تزریقِ واژه ای یا موضوعیتم کنند ، منظور آنکه شاید آن آزاد گرایانه ای که میخواهم را نداشته باشم ولی میدانم که نرمک نرمک میتوانم دست پایم را باز ترُ باز تر کنم و بدور از هر قلُ زنجیری بنویسم. بالاجبار ، برای کسب اعتماد رعیس نهاد مورد نظر مبنی بر اینکه نشریه را بسپارد به من ، لازم بود حرف هایی بزنم از جنس خودشان تا اعتمادشان را در وهله اول کسب نمایم.که به نظرم در این راه موفق هم بودم. هنوز استارتِ کار به صورت جدی نخورده ولی زوایای این عملیات رو در ذهن خودم تجسم کرده ام و خود را از هر عنصری دیگر در این نهادِ تشکیلاتی در راستای کارِ خودم آماده تر میبینم و منتظرم تا ترم آتی هرچه سریعتر شروع شود و ازین امتحاناتِ نفس گیر خلاص شوم تا هرچه سریعتر اهدافم را عملی سازم. اهدافِ بلند پروازانه ای دارم. گاها لازم است در این بلند پروازی ها تن به تشکیلاتی بدهی که خیلی بر وفق مردادت نباشد،ولی اینرا خوب میدانم که میتوانم زین طریق به قله ی اهدافم دست پیدا کنم و پلی باشد به سوی همواری ها و شاید همان دم و تشکیلاتی که سالها منتظرش هستم. قطعا به همین امید دست به کار شدم و از خدا میخواهم در این راه عمیقا منِ عاجز را کمک کند و حتی لحظه ای در این وانفسا تنها نگذارد که منجلاب های سختی در پیش رویم است.اینرا هنوز شروع نکرده خودم هم میدانم.میدانم قبل من در این دم و تشکیلات خیلی ها به خیلی دلایل دوام نیاوردند و بنا به هردلیل یا کنار گذاشته شدند و یا به دلایلی همچون دیوار گوش داره موشم گوش، کنار کشیده اند و در این راه خودشان را درگیر نکردند . من قبل آنکه چنین مسعولیتی را بپذیرم خودم را آماده هرگونه اتفاق غیر متقربه کردم و به خودم قبولاندم که در برابر حجمِ وسعیع شایعات و تهمت ها صبور باشم و همیشه لبخند از لبانم نیافتد . مخصوصا در دانشگاه که چه گام برداری چه بر نداری و معکوس عمل کنی، معمولا یکسری حرف ها پشت سرت چیده میشود که تورا زین حرف ها قضاوت میکنند. اساسِ این حرف ها گاها پوچ است و تو هیچ راهی برای اثبات بی گناهی ات نداری،جز گذرِ زمان و قبولاندن حقانیت خود به شایعات/
در مجموع از مصاعب و سختی هایش کنارِ تمام ذوق هایی که در این راه دارم باخبرم و در مجموع ذوق و خوبی هایش میچربد به مصاعبش. پس با امیدی دو چندان و قدرتی برگرفته از خدا ، قدم بر میدارم به سمت آنچه خود را برایش آماده کردم و امیددارم روزی به قله یِ اهداف خود برسم .

پنجشنبه هفتم دی 1396 _ 10:49 _توسط he نظرات |

و بعد از مدتی اندی سال بازگشتم به صفحه ی خاطرات
به جرعت میتونم بگم اولین صفحه ای که در دوران طفولیت یافتم برای نوشتن و غیره جات ، همینجا بود و کماکان هم میبینین که هرچند ماهی یکبار یک سر کوچک میزنم.اینکه از قبل خیلی خیلی کمتر میام دلیلش رو خودم هم نمیدونم ولی اگر بدست بازجویی از متخصصان بسپاریم دلیل می آورند از فرط تنبلیست،که قطعا هم بی تاثیر نیست. و اما چند توضیح پیرامون وب . از قدیم الایام دوست داشتم کاری رو که تشکیل میدم یکسری از افراد قدیمی و هم فکر و هم فاز اصطلاحا دورم باشد.در این وبلاگ این موضوع همینه.ولیکن از ابتدای خلق این صفحه ی داعم الخاب ، افراد گوناگونی آمدند و رفتند.بطوری که خیلی ها اصلا به دست روزگار از مجاز حذف گردیدند ولی امیدوارم در فضای حقیقی سرشون سلامت و این حرفا. اینجا هم احتمالا بزودی یک گرد و خاک حسابی به پا شود و اقلیت دوستان پاکرویی شوند که فقد محض دکور در لینکمان حضور دارند نه بیشتر. ولی شایان عنایته که بگم تشکر از دوستانی که معدودند ولی تا به اینجای کار با ما بودند ، حتی غریب به سه سال !
از همه  ی اینا گذشته.دقیق احوالات سری آخر که به اینجا سر زدم و مطلب گذاشتم رو به یاد ندارم ولی اینرا خوب میدانم به لطف یزدان بی همتام،به لطف امیر بی گزند کرار ، احوالاتم شکر خدا به مساعدی و یا حتی به بهبودی و مطلبوبی رسیده. که البته در این راه از مشخصه هایش کمره خمیده ام بازمانده که این راهم در پولداری به دست متخصصان قوز و فقرات الستونیه میسپارم:)  اگر مجال باشد قطعا مسکن های طبیعی ای ک در این راه بمن کمک کرده اند را به محظر تمام افسردگان روحی تجویز میکنم ، که همانا ما خود ازین دسته به تازگی بازخرید شدیم.
امیدوارم این صفحه حالا حالا ها دوام بیاورد تا روزی که دخترم به روی پایم نشسته و به دور از چشمان تیزبین مادرش به این صفحه سر بزنیم و مدیریت این صفحه را به دختر تاج سرم بسپارم. البته خواهان اینم که دخترانم را درگیر فضای مجازی اصلا نکنم ، زیرا سمی ست سخت علاج .   حالا سوال پیش میاید اگر پسر بود چی ؟درجواب میگم من از الان که هنوز مادر مورد نظرشون رو نیافتم و تخمش را ملاعک برده اند ، از خداوند در پاسی از شب خاهانم که به من فقد و فقد سه دختر سالم بدهد و من را غریق در سرور غرق بگذارد . من شب ها و گاها روز ها دست به تمنای اویم زین مسعله .
خداوند را بازهم شکر/ از تمام شمایی که میخوانید میخواهم در روز گاها که یاد اوستا کریم میافتید شکری هم به دهان مبارکتون بیاورید و قلبتان را با معشوق آسمانی هم طریق و هم لفظ گردانید و از او قدردان باشید ، که همانا به دست اوست آسایش یا گرفتاری.
یکهو یاد قدیم افتادم.واقعا یادش بخیر.این قدیم اساسا در من نهفته است و آنقدر گاهی مرا دگرگون میسازد که از جاده چالوس هم پیچ و خمش گاها بیشتر و دلپذیر تر میشود. آهای قدیم ، با تمام محسنه و مصاعبت بازهم دست از دامان ما برندار و بگذار دفتر خاطرات همیشه درش باز بماند. حتی حاضرم کوله روی دوشم قوزش خمیده تر هم شود ، فقد تو بمان !
از پیشامد های این دیر سر زدن ها دقیقا همین طولانی نوشتن های پر رنگ و لعاب است که با تمام فاکتور گیری ها این زایده اش شد.
شایان به ذکره در پایان عرض نمایم تمام اینهارا در محل کار نوشتم و از صدای حاصله از برخورد انگشتان به کلید های کیبورد گاهی احساس آسی شدن  به اطرافیمانم دست میداد، این را از چشمانشان میتوانم بخوانم. امیدورام پول ماهیانه این ماهم حلال باشد و ارباب رجوعان در دلشان به باد فحش مگیرندمند: )))
اگر خدا بخواهد تمام _

شنبه دوم دی 1396 _ 10:58 _توسط he نظرات |

اخرین بشقاب را آب كشید توی آبچكان گذاشت و شیر آب را بست.
 همین طور كه داشت دست هایش را با دستمال كنار سینك خشك می كرد،گفت:
اولین بار كه احساس می كردم آنقدر عاشق شده ام كه حاضرم از خانه فرار كنم و توی یك كلبه ی روستایی من آشپزی كنم و او كشاورزی و تا این حد ساده و اغراق آمیز می توانیم خوشبخت باشیم هفده سالم بود.
 چند سالی گذشت...
فكر می كردم دیگر بزرگ تر شده ام پخته تر شده ام ...
دیگر می توانم به هفده سالگی ام بخندم
این بار خواستم با ادم جدیدی عاقلانه تر عاشق شوم
 باز هم لباس هایم را قبل از قرار ها با وسواس ست می كردم
حواسم به تاریخ اولین دوستت دارم ها و اولین بوسه ها بود،
 اما عوض شده بودم.
وقتی بخواهی عاقلانه عاشق شوی
یك ورژن ضعیف شده و كشته شده از عشق توی قلبت هست...
وقتی می فهمی عشق هم می تواند یك روزی تمام شود
به زندگی روستایی فقط با او راضی نمی شوی...
 اخلاق های بدش را بیشتر می بینی...
حواست بیشتر جمع است كه كمتر خاطره بسازی...
 بعده هر 
ما تا اخرش با همیم
ته دلت بخش عاقلانه ی عاشق شدنت با تمسخر نگاهت می كند...
روی صندلی كنار پنجره ی آشپزخانه نشست...
روی برگ های بنفشه افریقایی روی میز دست كشید و گفت:
سال ها می گذرد تا بفهمی حتما لازم نیست احساس كنی بدون او میمیری تا باورت شود دوستش داری...
 حتما لازم نیست خودت را اجبار كنی تا اخلاق های غیر قابل تحمل كسی كه دوستش داری را نبینی...
 لازم نیست ترس از نبودنش تو را به هق هق بندازد تا بتوانی اسم بودن كنارش را عشق یا دوست داشتن بگذاری...
حتی ممكن است یك روزهایی از دیدنش آنقدرها ذوق نكنی...
 این ها معنی اش این نیست دیگر نمی توانی دوست داشته باشی
دیگر نمی توانی عاشق باشی!
زمان كه می گذرد
می فهمی 
عشق می تواند همین قدر ساده باشد كه تو حالش را بپرسی و از این كه خوب است آرام شوی...
 همین قدر ساده كه اگر كافه ای كه رفته اید فقط یك اب طالبی و یك لیموناد دارد تو بدانی او از طعم لیمو خوشش نمی آید و بگذاری آب طالبی اش را جلو ات بخورد...
 عشق خیلی معمولی تر از آن چیزی است كه فكر كنی!
 زمان می گذرد و میفهمی معمولی دوست داشتن ها با دوام تر اند..!

چهارشنبه یکم آذر 1396 _ 22:35 _توسط Armaghan t نظرات |

این چرک نویسی هارو نیز دوست ..!
یکسری برگ های مچاله شده در انبار این وبلاگ هست(همون چرک نویس خودمون) که علاوه بر سرّی بودنش ، بسیار زیبا و به دور از زبانِ پیچیدهِ عامیانه است و یکجور سادگی اعلایی درونش پدیداره ! اصن ناجور جالب و جذاب و باحال و تا حدودی ازونجوریا ... هاع
ازینجا بایستی با زبان پیچیده خطاب به مخاطب مع الخاص بگم که مرحبا به تو و خودم که اینقد هستیم خوش ذوق ... ! و خطاب به باقیه مخاطبین عرض شود که شماهم ازینجور کارها بکنید ، آی باحاله آی ..

یکشنبه نهم مهر 1396 _ 19:51 _توسط he نظرات |

ازینجا اعلام میکنم به تنها کسی که شاید منتظرم باشد و از من خبری در این چند روز نداشته باشد ، که آهااااااای تو ؟ من گوشیم به فنا رفته و از فضای مجازی اللخصوص اینستاگرامِ عزیزم به دورم ولی سالم و سرکیفم،پس جای هیچ نگرانی نیست آهای عزیزوم !
و اینکه پیوسته به این مطلب ، که شما قرار بود عضو وب شی که یخورده از بار مسعولیت های این وب که بر دوش من بود رو سبک نمایی و یخورده دست کمک باشی و حداقل تبلیغ و نظرات رو جواب بدی ، ولی کماکان همانطور که از صفات بارزت است تنبلی ات ادامه دار است ، جدا رسیدگی شود !
و در ادامه بگویم به کلیه مخاطبان هرچند کمِ این وب ، که بنده نمیدونم چرا دیگر حال و حوصله ی فضای مجازی رو در خودم نمیبینم و یخورده ازین تنبلی خود هم به رنج آمدم ولی این رو هم بگم که فضای مجازی به دور بودن خودش مزایایی داره که تگر وقت و عمری بود خدمتتان عرض میشود ..
+و مانند همیشه قول میدهم بیشتر به این صفحه سر بزنم و بیشتر در ارتباط باشم ، هرچند که خود بر این عهدی که بستم چشمم آب نمیخورد ؛ ولی هستم طبق عهدی که بستم ..

... پایان !


چهارشنبه پنجم مهر 1396 _ 14:24 _توسط he نظرات |

بعد از خیلی خیلی مدت ها اومدم.احساس میکنم این وب رو چند وجب خاک گرفته.و این مدت که نبودم احساس میکنم در این فضای مجازی نزدیک به حقیقی ، اتفاقات مختلفی افتاده که من ازش به دور بودم.اتفاقاتی برای دوستان دور یا نزدیک.نمیدونم،فقط امیدوارم همچی خوب پیش رفته باشه.از خودم و اتفاقات پیش آمده ام بخام بگم باید در یک کلام خلاصه اش کنم : خداروشکر. از اوضاع به وجود اومده و تحولات به عمل آمده راضی ام.
حال قصد اینرو مانند همیشه دارم که رونق بدم به این وب ، دقیقا همانند اون سابقِ خیلی سابق ! این تصمیم رو هروقت که به وبم سر میزنم میگیرم.به نظرم فضای وب یکجور حسی به من القا میکنه که بس ناجوان مردانه بوی کهنگی و تحولات مختلف ادوار متفاوت زندگی ام را شامل میشود.به همین دلیل از این صفحه گذشتن ، کار من نیست.
اهداف خوبی در ذهن دارم.اهداف نو با رنگ و بوی جوانی. البته اگر روزگار مجال زندگی کردن را بدهد !
در پناه حق


پنجشنبه دوم شهریور 1396 _ 22:07 _توسط he نظرات |

وقت کم است.
از همین الان که مینویسم ، به مدت دو ساعت دیگر وقت دارم ، بعد از آن قصد سفر به جایی دگر دارم.
جایی که غم نباشد ، جایی که رفیق باشد و خوشی و خوشی خوشی !
به معنای واقعی تر ، عشق و حال به راه باشد .
حق است ، امتحانات را به سر کردم ، حال زمان زندگی کردن فرا رسیده .
مقصد کجاست ؟ به قول آن اسب ، بماند !
.


شنبه دهم تیر 1396 _ 17:13 _توسط he نظرات |

همه ایام امتحانات یک طرف ، ایام اعلام نتایج هم یک طرف !
+ بر وفق مراد نیست !!

شنبه سوم تیر 1396 _ 14:08 _توسط he نظرات |

بسیار زیاد گذشته و من به این صفحه مقدس سر نزدم.
اینروز ها هم که امتحانات شروع شده و حجم عظیمی از بلا های آسمانی و زمینی از سمت های مختلف بر سرمان سرازیر شده.
در پاسی از شب ، پیش آمده که تمامیه استاد هایمان را به باد فحش گرفتم.آیا برای شما هم پیش آمده ؟
فصل امتحانات از قدیم الایام برای من خوش نبوده.ولی امسال در اولین سال دانشگاهی ام ، امنتحاناتش را دوسدارم.البته بهتر است بگویم تا اینجای کار که دوتاشو پشت سر گذاشتم ، دوست دارم.باقی اش بستگی به عملکردم در ورقه امتحانی دارد.
من برای شما و شما برای من آرزوی موفقیت در امتحانات رو داشته باشید ، تا بلکه فرجی شود.
امضا : منِ دانشجو @-@

جمعه نوزدهم خرداد 1396 _ 01:21 _توسط he نظرات |

در حال گذر از خیابانی؟پیره مردی خم بخ دوش سر کوچه ای ایستاده.چهرش درهم بود،دقیقا همان ها که ماجراها و داستان ها در صورتش موج میزند.از دور دیدم.از آنجایی که دنبال داستان هستم،روانه به سمتش شدم.سر صحبت لازم بود باز شود.گفتم دادا کبریت داری؟نگاهی سر تا پا خسته آلود و حتی خسته برانگیز بمن کرد و هیچ نگفت.از جیبش درآورد و بهم داد.انگار خوشش نبامده بود.شاید از لفط دادا..شاید خودش پیر بودنش را میدانست.. سوال بعدی لازم بود.پرسیدم کوچه بن بسته؟باز سر تکون داد.احساس کردم میگوید نه.خسته تر از این حرفا بود.سرصحبت باز کردن با او سخت به نطر میرسید.گفتم ولی کوچه قشنگیه..لبخندی رها کرد.تلخی اش متل نگاهش تلخ برانگیز بود.گیرایی اش را خوب حس کردم.مزاحم نشومی گفتم و رفتم.دور که شدم بخودم امدم، کبریتش راهم پس نداده بودم.خاستم برگردم،ولی لازمم میشد.راستش حوصله اش راهم نداشتم،مسافتی بود.کوچه قسنگی بود.از همان ابتدای راه مشخص بود.به اواسطش که رسیدم،تنگنایی شد.ولی بازم درخت ها تموم نشده بود.حواسم پرت اطراف،سرم را چرخاندم ته کوچه انگار متل سراب تو ذوقم زد.اینبار سراب به حقیقت پیوسته بود.بن بست،دیوار های بلند،بدون درخت..
طول کشید،خیلی.در راه برگشت پیرمرد را دقیقا سرهمان کوجه دیدم.نشسته،باهمان دوش قوز کرده اش.خاب بود.البته دوست نداشتم باآنهمه خستگی که خود داشتم،خستگی او را هم بقبولانم.بیدارش نکردم،ولی فهمیدم جوابش نه بود. و برایم، این کوچه بن بست گران تمام شد.. کبریتش را یادم بود.گذاشتم کنارش.نمیخاستم کبریتش یادگار دستم بماند.تلخ برانگیز بود..
تمام/

دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1396 _ 22:46 _توسط he نظرات |

به چشمان سرخم قسم ، اگر عشق را بخواهم معنا کنم طوری معنایش میکنم
که هیچ بشری در خلقت نه دیده و نه توانسته !
من همان هستم ، همانکه تورا همانطور که هست میخاهد.
تو کیستی ؟ اصلا من را همین گونه که هستم خاهی؟ هرطور خاهی ، عوض میشوم ×!
ولی بدان این قلب عوض شدنی نیس..



چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1396 _ 23:24 _توسط he نظرات |


Design By : Pichak